ماهانماهان، تا این لحظه: 13 سال و 3 ماه و 20 روز سن داره

ماهان شده ماه آسمان دل ما

فلسفه پا بازی کردن بچه ها

میدونی پسرم قبلنا که تو هنوز نبودی وقتی میدیدمم یه بچه ای تو کوچه گریه میکنه و چیزی میخاد به خودم میگفتم چرا مامانش نمیتونه یه جوری قانعش کنه که اینجوری گریه نکنه؟!! وقتی میدیم بچه ها برا چیزایی که میخوان پافشاری میکنن..لجبازی میکنن و بعدش هم پا بابازی... میگفتم حتما یکی جلوشون اینکارا رو کرده که اینا دیدند و یاد گرفتن!!! اما الان فهمیدم که اصلا اصلا اینطوری نیست...توی فسقلی نه از اینکارا دیدی ، نه کسی بهت یاد داده ولی وقتی یه کاری رو نمیخوای بکنی مثل غذا خوردن و من تلاش میکنم بهت بدم شروع میکنی پابازی کردن!!!! مامان جون این پا بازی رو از کی یاد گرفتی؟!!! الان فهمیدم هیچ فلسفه ای نداره و  این کارا تو ذات آدماست ... ...
13 ارديبهشت 1393

ماهان فرار میکنه...

یعنی مامان عاشق فرار کردنتم وقتی تو روروئک داری بازی میکنی و میگم الان میام میخورمت و تو با چنان سرعتی پاهای کوچولوت رو میزنی رو زمین و دستات رو میاری بالا و میدوی و فرار میکنی که من واقعا دلم میخواد بخورمت... ماهانم خیلی خیلی با نمک و ناز و بلا و شیطون شدی...یه لحظه استراحت نداریم همش باید شما رو از دور تلویزیون  و میزش و کلا جاهایی که نباید بری بیاریم کنار ...و تو دوباره تو 3 سوت همون جایی... من که بهت میگم فرفره...از خواب که بیدار میشی تو یه حرکت 4دست و پا میشی و شیرجه میای لب تخت... به بابا گفتم باید تخت رو جمع کنیم و تا زمانی که عقلت برسه رو زمین به روش قدیم بخوابیم چون با اینکه من راه افتادنت رو میبیندم ولی ...
12 ارديبهشت 1393

8ام اردیبهشت ماه

  حالا حتما میگی چرا الان دارم مینویسم با این همه تاخیر؟؟؟!!!!! بخدا اصلا وقت نمیذاری بیام اینجا که از بس شیطون شدی..خوابت که خیلی کم شده و همش داری اینطرف اونطرف میری...بیدار هم که باشی جیغ میزنی و لب تاب رو میخوای و من جرات نمیکنم روشنش کنم!!! عزیزم 8 ام اردیبهشت  با دوستای نازت و مامانای گلشون رفتیم و پارک و حسابی خوش گذروندیم... تو ، آوین بلا و شیطون و مرضیه خانم خوش اخلاق واشکان خان... اول بردیمتون تاب تاب عباسی که همتون دست و پا میزدین تا بشینین رو تاب و کلی خوشتون اومده بود ... بعدش هم نشستیم و حسابی با شماها سرگرم شدیم... خیلی کیف میده که از مادراه هامون با هم حرف میزنیم.. نزدیک 4 ساعت تو پارک بود...
12 ارديبهشت 1393

همیشه ماه بمان...

  زن که باشی هزار بار هم که بگوید دوستت دارد باز هم خواهی پرسید:دوستم داری؟؟؟؟ و ته دلت همیشه خواهد لرزید.... ماهانم پسر قشنگم تو زن نیستی ولی در آینده مردی خواهی شد که من به تو افتخار میکنم... مطمئنا تو هم روزی عاشق میشوی و امیدوارم یه یک عشق حقیقی و انتخاب درست داشته باشی و من همین حا همین لحظه بهت قول میدم که تا آخرش کمکت میکنم و پشتت هستم. ولی ازت یه خواهشی دارم، وقتی اونی که دوستش داری همه زندگیش رو با تو شریک میشه خیلی حواست باشه مبادا ناراحتش کنی...نکنه دلش رو بشکنی..نکنه درکش نکنی..اونم یه زنه مثل من ... که با یه کوله بار آرزو میاد کنارت... پسرم همیشه اونجاهایی که میتونی بگذر تا زندگیت شیرین باشه...نمیدونم ...
5 ارديبهشت 1393

تصمیم

پسر قشنگم امروز خیلی دلم گزفته.. یه تصمیمی باید میگرفتم که هم لازم بود و هم دوستش نداشتم... پسرم همیشه تو زندگی یه وقتایی مجبوری تصمیم بگیری..تصمیمایی که بعضی هاشون آسون و بعضی هاشون سختند... بعضی از تصمیمات برات شادی میارن و بعضی هاشون بدجور دلتو تنگ میکنند.. تنگ باارزشترین های زندگیت... پسرم همیشه سعی کن بهترین تصمیم رو بگیری حتی اگه به میل خودت نباشه..مهم اینه که تصمیمی که میگیری یک قدم برای  رسیدن موفقیتت باشه عزیزم...  
1 ارديبهشت 1393

مادر

گویند مرا چو زاد مادر پستان به دهن گرفتن آموخت شب ها بر گاهواره‌‌ی من ... بیدار نشست و خفتن آموخت دستم بگرفت و پا به پا برد تا شیوه راه رفتن آموخت یک حرف و دو حرف بر زبانم الفاظ نهاد و گفتن آموخت لبخند نهاد بر لب من برغنچه گل شکفتن آموخت چون هستی من زهستی اوست تا هستم و هست دارمش دوست "ایرج میرزا" مامان عزیزم به اندازه همه زندگیم دستت رو میبوسم و ازت ممنونم که بهترین مادر دنیایی...   پسر عزیزم ازت ممنونم که روز مادر رو برایم معنا کردی و بهم حس واقعی مادر بودن رو دادی... عزیزم ، ماه من کاش منم بتونم برای تو مثل مامانی مامان باشم... همین که هستی و میخندی برام بهترین است... ...
31 فروردين 1393

توی ده شلمرود...

توی ده شلمرود حسنی تک و تنها بود حسنی نگو بلا بگو تنبل تنبلا بگو .... این شعر مورد علاقه ی تو هست که شبها قبل خواب تا نخونم خوابت نمیره...قربونت برم یه جوری به چشمام نگاه میکنی و شیر میخوری و منم برات حسنی رو میخونم  که انگار زمان متوقف شده.. آره زمان تو این لحظات بی نظیر عاشقانه ی ما می ایسته...وقتی که داره خوابت میره و میخوای نخوابی و الکی تکون تکون میخوری و با لالا لایی های که برات میخونم دوباره خواب آلود میشی.. ولی خداییش شبها دنبال هر بهانه ای هستی که نخوابی شیطونک من... اینقدر شیطون شدی که خدا میدونه..همش باید از این طرف و اون طرف جا به جات کنم و دیگه کمرم حسابی درد میکنه ها... بخاطر گل روی شما هر روز و بعض...
25 فروردين 1393

سورپرایز...

وای ماه من مبارک باشه امروز 2 تا دندون دیگه تو دهان کوچولوت کشف کردم...یکی دیگه پایین و یکی هم بالا قربون دندونات برم الهی که دارند تند تند نمایان میشن و ما رو غرق در شادی های بیشتر میکنند.... برات همیشه سلامتی میخوام نفس مامان بابا... قربونت برم راستی عکسی که کنار هفت سین قولش رو بهت داده بودم رو هم تو همون پست هفت سین برات گذاشتم ...
16 فروردين 1393

تو در این روزها....

تو در این روزها خیلی خیلی شیطون شدی...یه جا بند نمیشی و من واقعا باید با 10 تا چشم مواظبت باشم! عید امسال هم تموم شد و امیدوارم سال خیلی خیلی خوبی برا همه و برای ما باشه.. سیزده بدر هم که هوا بارونی بود و همگی منزل مامان جون(مامان بزرگ من)دور هم بودیم که حسابی خوش گذشت تو هم کلی ذوق کرده بودی مخصوصا برا کبابا و آتیش ها.... این مدت حسابی با بابایی کیف کرده بودی و امروز که صبح بیدار شدی کل خونه رو دنبالش گشتی فدات بشم الهی...   دیروز همه وسائل خطرناک توی خونه به اتاق منتقل شدند و تا حدی خونه رو ایمن کردیم برات... چون مثل فرفره سراغ همه چی میری مخصوصا همش میخوای بری زیر مبل!!!البته عید تموم شد و روکش ها  رو میذارم رو...
16 فروردين 1393

نوروز 1393

يا مقلب القلوب و الابصار يا مدبراليل و النهار يا محول الحول و الاحوال حول حالنا الي احسن الحال پسر قشنگم..فقط 4 ساعت و 36 دقیقه دیگه مونده تا سال جدید شروع بشه... ساعت 20:27:7  سال تحویل میشه... سالی که گذشت بهترین سال زندگیمون بود چون تو با قدمهای کوچولوت وارد زندگی ما شدی و مثل یه تیکه جواهر  شروع به درخشیدن کردی....سال 92 سال تولد دوباره من بود... ماهانم برات یه هفت سین طلایی چیدم چون تو طلای ناب هم امسال کنار مایی و امیدوارم همیشه و همیشه با سلامتی کنار هم باشیم...بی صبرانه منتظرم تا با تو و بابایی سال جدید رو شروع کنیم... این هم عکس شما در کنار هفت سین 1393 پسر طلایی رنگم.... پیش به سوی بهترین ها....
16 فروردين 1393