8ام اردیبهشت ماه
حالا حتما میگی چرا الان دارم مینویسم با این همه تاخیر؟؟؟!!!!!
بخدا اصلا وقت نمیذاری بیام اینجا که از بس شیطون شدی..خوابت که خیلی کم شده و همش داری اینطرف
اونطرف میری...بیدار هم که باشی جیغ میزنی و لب تاب رو میخوای و من جرات نمیکنم روشنش کنم!!!
عزیزم 8 ام اردیبهشت با دوستای نازت و مامانای گلشون رفتیم و پارک و حسابی خوش گذروندیم...
تو ، آوین بلا و شیطون و مرضیه خانم خوش اخلاق واشکان خان...
اول بردیمتون تاب تاب عباسی که همتون دست و پا میزدین تا بشینین رو تاب و کلی خوشتون اومده بود ...
بعدش هم نشستیم و حسابی با شماها سرگرم شدیم...
خیلی کیف میده که از مادراه هامون با هم حرف میزنیم..
نزدیک 4 ساعت تو پارک بودیم ولی اینقدر سرگرم بودیم که خیلی خیلی زود گذشت...البته همون موقع هم ما
نمیخواستیم بیایم ها...یه مرتبه بارون و باد و طوفان شدیدی گرفت و ما هم با عجله وسایل رو جمع کردیم و
رفتیم سمت ماشین ها...یعنی بارونی بود بهاری و عاشق..تو 2 دقیقه حسابی خیسمون کرد ..
تو و اشکان اون موقع خواب بودین ولی مرضیه و آوین بیدار بودن و کلی از این عجله ما و بارونا
خوششون اومده بود...خلاصه که تا ما رسیدیم خونه خورشید خانم تشریفشون رو آوردن...
ماه من خیلی خوش گذشت و خاله ها حسابی زحمت کشیده بودن....
انشالله از این تفریحات زیاد میریم تا شماها حسابی خوش بگذرونین...


8ام اردیبهشت ماه
