ماهانماهان، تا این لحظه: 13 سال و 3 ماه و 20 روز سن داره

ماهان شده ماه آسمان دل ما

قدرت عشق...

پسرم این مطلب رو خاله فاطمه جون تو نی نی سایت گذاشته بود که برات میذارم چون خیلی زیبا بود:   مرسی از خاله فاطمه عزیز که خیلی دوستش داریم... اگر فرصت داشتم که کودکم را دوباره بزرگ کنم به جای آنکه انگشت اشاره ام را به سمت او بگیرم در کنارش انگشت هایم را در رنگ فرو می بردم و نقاشی می کردم اگر فرصت داشتم که کودکم را دوباره بزرگ کنم به جای غلط گیری به فکر ایجاد ارتباط بیشتر می بودم بیشتر از آنکه به ساعتم نگاه کنم به او نگاه می کردم سعی می کردم درباره اش کمتر بدانم اما بیشتر به او توجه کنم به جای اصول راه رفتن اصول پرواز کردن و دویدن را با او تمرین می کردم از جدی بازی کردن دست بر می داشتم و بازی را جدی می گرفتم ...
28 آذر 1392

شادی نیمه شب!!

یعنی من قربون بزرگ شدنت برم.....   ماهان گلم من شب ها شما رو تو تخت خودت کنار تختمون میذارم و وقتی شیر میخوای بهت میدم و دوباره میخوابی.. این دو شبه چون سرما خوردی و هی سرفه میکنی کنار خودم میذارمت که بیشتر حواسم بهت باشه...قربونت برم هر سرفه ی تو مثل یه تیر تو قلب من و باباییه... دیشی نیمه های شب یهو دیدم یه چیزی هی میخوره تو سرم و چشمامو باز کردم و دیدم کامل چرخیدی و  داری با پاهای کوچولوت میای تو صورتم....یعنی خواب از سرم پرید ها از بس ذوقت رو کرده بودم... هی پاهاتو بوسیدم و بوسیدم و بوسیدم.... خدایا هزاران بار ازت ممنونم که پسرم سلامت کنارمه... ماهانم عاشقتم بی دلیل...بی یهونه..تا همیشه... ...
26 آذر 1392

عمل سرپایی مامان!!!

پسر قشنگم همه وسایل جمع شدن و آماده رفتن به منزل جدیدیم....عزیزم این مدت خیلی اتفاقای بد برامون     افتاد...از خرابی ماشین و مریضی بابا و.... گرفته تا پای من که این وسط بازیش گرفته!! حدودا 2 هفته پیش یه دونه کوچولو رو پام زده بود که فکر کردم جوش زده و طبق معمول بهش ور رفتم و ولی این بار انگار جوش نبود و از اون روز همش خون میومد... چسب رو که از روش بر میداشتم شروع میکرد خون اومدن!!! رفتم آزمایشگاه برا انعقاد خون و پلاکت ها آزمایش دادم و خداروشکر مشکلی نبود..منم بی خیال شدم تا اینکه دیروز تو حموم دوباره شروع کرد خون اومدن و دیگه قطع نشد...به خاله فروع نشون دادم و گفت بیا بیمارستان تا برات دورش رو خالی کنیم و بفرستیم...
25 آذر 1392

سرماخوردگی تو...

پسر قشنگم بعد از کوتاه کردن موهات خیلی ناز شدی و به قول بابا مثل دوماد ها شدی....ولی با اینکه   سرت رو کاملا سشوار کشید و کلاه هم سرت گذاشتیم ولی سرما خوردی..البته بابایی بدجور سرما خورده و یکم هم وا گرفتی...قربون بی حالیت برم دیروز ظهر همینطوری که داشتی تلویزیون میدیدی یهو دیدم خوابی!!!!!!!!! خیلی ترسیدم چون تا کلی راه نرم و لالایی نخونم تو نمیخوابی...اومدم تبت رو گرفتم و کامل چکت کردم و دیدم خداروشکر خوبی فقط حال نداشتی...فدات بشم بدشانسی اخر هفته هم اسباب کشی داریم و واییییییییی... اما تو از همه دنیا برام مهمتری...تا تو آروم نباشی من هیچ کاری نمیکنم  گل نازم.... ماهانم زدی خوب بشو چون واقغا طاقت ندارن ببینم بی حالی...
23 آذر 1392

آرایشگاه رفتن شاهزاده

قربونت موهای قشنگت برم که از لحظه تولد پر و مشکی بودند...   تو این 5 ماه 2-3 بار خودم و بابا برات مرتبش کرده بودیم و حالا که دیدم میتونی راحت بنشینی (البته من باید بگیرمتاااا ولی سرت دیگه اذیت نیمشه)   صبح بردمت ارایشگاه مخصوص کودکان! یعنی اینقدر بچه خوبی بودی که نگو..مثل آقا ها نشستی  تا عمو آرایشگر خوشگلت کرد... بعدش هم بهت یه بادکنک قشنگ جایزه داد... اینقدر ناز و خوردنی شدی که نگو قربونت برم الهی..ا
20 آذر 1392

گرفتن آب تو حموم!!!

یعنی من عاشقتممااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا   ماهان گلم امروز بعد از کلی جستجو برا خونه خسته و هلاک اومدیم خونه...دیدم خیلی خسته ای و یکمی هم کثیف که البته بابایی میگه ماهانم کثیفشم بو گل میده(خوش بحالت با این بابای خوب)... بردمت حموم و قربونت برم کارای جدیدی کردی که من رو خیلی ذوق زده کرد...همش نشسته بودی و   داشتی به زور لگن خرسی کوچولو رو از دستم میگرفتی..میخواستی خودت آبش رو بریزی...قربونت برم نفسم کلی هم دستای کوچولوت و میبردی جلو که جریان آب رو بگیری..شامپو رو میخواستی و همه اینا یعنی تو داری بزرگ و بزرگ تر میشی...و من عاشق و عاشق تر...پسرم مادر بودن خیلی حس خوبیه و خدارا هزاران ب...
13 آذر 1392

اولین غذای کمکی...

ماهان قشنگم تو پایان 5 ماهگی رفتیم پیش آقای دکتر خودمون(رامین ایران پور) که خیلی دکتر خوبیه و    با دقت شما رو چک میکنه...این ماه همش بخاطر دندونات بیقراری و دائم دستت تو دهنته.. اونم نه یکی که هر دوتاش!!! قربون دستات برم پیش بندت..دستای مامان و جغجغه و توپ و خلاصه هر چی دستت بیاد میکنی تو دهن کوچولوت و میکشی به لثه هات... بهت دندونی میدما ولی میندازی کنار و بازم انگشتات رو با قدرت میکشی به لثه ات...فدات شم منم کاری ازم بر نمیاد..و بخاطر این مسئله شما خیلی کم شیر میخوری و این ماه فقط 350 گرم وزنت اضافه شده بود و 6650 شده بودی با قد 65.5 و دور سر 42.5 البته یکمم رفلاکست زیاد شده بود و شیرها رو بیشتر بالا میآوردی.. ...
6 آذر 1392

گنجشک من....

گنجشک بابا   اسمی که بابا جون برات گذاشته و من و شما خیلی خوشمون اومده...تو که تا بهت میگه گنجشکه کلی میخندی و منم دوستش دارمممممممممممممم  ... ماهان قشنگم روزها تند تند گذشتن و تو رو 5 ماهه کردند...من الان 5 ماهه که به معنای واقعی مادر شدم و خدا را هزاران بار برای این مادر بودن شاکرم.... 5 ماهه که شب و روزم با تو تقسیم شده...تک تک نفسهات رو میشمارم...بوت میکشم که وای چه بوی شیر خوبی میدی...شبها هزاران بار نگاهت میکنم و خدارو شکر میکنم... عشق بی نظیری که تو به من میدی و من به تو...عشقی که هیچ جای دنیا پیدا نمیشه.. نگاهی که تو به من داری و من عاشقشم...لبخندات...ناز کردنات...صدا زدنات...شیرینیات... لوس کردنات بر...
4 آذر 1392

ماهان و باران

عزیز دلم این ۲ روزه خیلی هوا خوب بود و بارون حسابی اومد...منم شما رو گذاشتم تو ماشین و      با هم رفتیم خیابون گردی...فکر کنم تو هم مثل من عاشق بارونا شده بودی و یه جوری به بیرون نگاه میکردی   که نگو...دوست داری بشینی و بیرون و نگاه کنی و البته سی دی هم روشن باشه!!!   خلاصه که اهل دلی و من باهات حسابی خوش گذروندم...پسر قشنگم یکم بزرگتر بشی همش با هم میریم   ددر و پارک و تفریح...البته با بابایی جون گل و ماه مثل خودت که خیلی حالتهات شبیه بش شده...   ماهانم و نگاه قشنگش به بارون:     ...
16 آبان 1392

مرد کوچکم....

ماهانم نگاهت خیلی بزرگ شده...به قول بابایی دیگه شما مثل یه مرد نگاه میکنی...قربون مرد خودم برم دیگه همش میخای بشینی...بیشتر روز رو بیداری و منم کارم شده بازی کردن و حرف زدن باشما!!!! ماهانم عاشقتم مامانی که وقتی بهت میگم عاشقتم با صدای بلند برام میخندی...قربون برق نگاهت برم... قربونت برم که همش چشمات دنبال منه...تو ماشین که میذارم تو صندلی ماشینت با هم بریم بیرون  اینقدر به من نگاه میکنی تا خوابت بره.. صبح ها هم با هم میریم کلی کالسکه سواری که شما خیلی دوست داریییییییی...قربون نگاه متفکرت برم.. }     تازگیا کامل منو صدا مکنی و میگی ماما...مامان قربونت بره... آواهای جدیدی به صداهات اضافه کردی و از خودت در م...
11 آبان 1392