ماهانماهان، تا این لحظه: 13 سال و 3 ماه و 23 روز سن داره

ماهان شده ماه آسمان دل ما

زیرشلواری

زمانهای قدیم زیر شلواری  شلوار راحتی آقایون تو خونه بوده ولی الان شلوار راحتی های متنوع و جدیدتر جاشو گرفته.. حالا حتما میگی این حرفا برا چیه؟؟؟!!! برا اینکه بگم با اون زیرشلواری راه راه  کرم قهوه ای قدیمی خیلی بانمک میشی پسر نانازم... بذار از اول برات تعریف کنم: مامانی هم مثل همه وقتی میخواسته من رو دنیا بیاره سیسمونی داشته و از اون جایی که قدیما تا بدنیا اومدن بچه نمیدونستن دختره یا پسر، هم لباس پسرونه تو سیمونی ها بوده و هم دخترونه... مامان بزرگم هم عادت داشته از اضافه پارچه هایی که برا بابابزرگ و دایی ها زیرشلواری میدوخته، یه دونه هم کوچولو میدوخته...حالا یه دونه از همون زیرشلواری های قدیمی سیمونی بدن...
12 خرداد 1393

رفتن برق!!!

یادم میاد وقتی بچه بودیم و برق میرفت مخصوصا اگه شب کلی بهمون خوش میگذشت و با 2 تا خاله ها حسابی شیطنت میکردیم... دیشب اولای شب بود که به خاطر بادهای شدیدی که این مدت میاد، با یه صدای بلند یهو برق ها قطع شدند و تاریکی اومد....مثل اینکه ترانس برق کلا خراب شده بود چون کل محله و خیابون برق نداشتن..خلاصه که تو اولش برات جالب اومد ولی بعد از یه ربع انگار داشتی میترسیدی و اومدی چسبیدی به من و اشاره میکردی که لامپا رو روشن کنیم...قربونت برم مامانی که همه تکیه گاهت تو دنیا منم...این یه حس غرور خاصی بهم میده... خلاصه که از اونجایی که با مامانی اینا تو یه محل هستیم اونا هم برق نداشتن ولی خب اونا خونشون روشنایی های قدیم رو داره و به...
12 خرداد 1393

یو یو

یویو یه جور اسباب بازیه که جنس نرم و خاصی داره.... خودت میدونی که بابا جونت عاشق توئه و هر روز به هر بهانه ای میاد و تو رو میبینه یا باهات تلفنی صحبت میکنه و البته  تو هم خیلی دوستش داری...هر روز اسباب بازیهای رنگی و خوراکی های خوشمزه...خلاصه که این بار باباجون رفته بود مسافرت و فکر کنم یه چمدون برا شما سوغاتی و لباس آورده بود که خوش بحالت... لابه لای این سوغاتی های قشنگ یه یویو هم بود که بچگیام منم داشتم...اما قربونت برم برخورد تو با اون خیلی جالبه....دستش میزنی ولی تا میبینی میلرزه خودتو میکشی عقب...یعنی خیلی قشنگ عقب نشینی میکنی ها... خلاضه که خیلی کیف میده من کلی باهاش بازی میکنم و تو با ذوق میای سراغض ولی فکر ک...
5 خرداد 1393

11 ماه عاشقی...

  پسر قشنگم باورم نمیشه 11 ماهه که تو پیشمونی...هر لجظه کنارمی ..با تو من دوباره متولد شدم... دوباره عاشق شدم..یه عشق بی قید و شرط..یه عشق حقیقی.. ماهانم 11 ماه پیش تو ساعت 10 و 20 دقیقه صبح چشمای کوچولوت رو به دنیا باز کردی و من دقیقا همین لحظه ساعت 12و نیم ظهر تو فرشته کوچولومو دیدم... هنوزم هم باورم نمیشه که تو همونی که توی دلم بودی و لگد میزدی...خودتو قلمبه میکردی یه گوشه و من نوازشت میکردم تا آروم باشی....دلم برا لگدات تنگ شده پسرم... باورم نمیشه تو همون هستی که بارها هراسان برای شنیدن صدای قلبت خودمونو به بیمارستان رسوندیم و با صدای تالاپ تولوپی که توی اتاق میپیچید همه وجودم لبریز آرامش میشد... باورم نمی...
5 خرداد 1393

روزاهای سخت..

وقتی بچه بودیم سخت ترین روزا برامون روزای امتحان بود.. بزرگتر که شدیم روزای سختمون روزای انتخاب بود... یکم بزرگتر روزای دلتنگی برای عشقمون... اما الان بدترین روزای عمرم فقط روزاییه که تو بیماری و گریه میکنی و من هیچ کاری ازم بر نمیاد.... این روزا همش میگم خدایا شکرت که پسرم سالمه...خدایا به همه فرزند سالم بده..خدایا بچه های مریض رو اونایی که مریضی های لاعلاج رو دارن رو شفا بده... پسر قشنگم تقریبا یه هفته است که تو خیلی بیقراری میکنی..2 تا تاول بزرگ زده رو لثه هات برای دندونات و داه خیلی اذیتت میکنه و همزمان سرماخوردگی رو هم از من گرفتی...همش داری غر میزنی و تو بغلمی... دکتر هم گفت عفونت نداری و باید دوره اش طی بشه ولی...
29 ارديبهشت 1393

لذت بخش ترین حمام دنیا

وقتی کوچیک بودم مامانی من و 2 تا خاله رو میبرد تو حموم و ما حسابی بازی میکردیم و اونم یکی یکی ما رو میشست ...خیلی خوش میگذشت...یادش بخیر همیشه اون عروسک بیچاره که هنوزم هست رو محکم میشستیمش!! فکر میکردم بهترین حموم دنیا ، همون حموم ها باشه...ولی نه... میدونی وقتی تو دنیا اومدی خیلی خیلی کوچولو بودی اونقدر که میترسیدم بغلت کنم.. 2 بار اول رو با مامانی رفتی حموم ...اما روز 20 ام از زندگی قشنگت یهو جوگیر شدم و تنهایی بردمت حموم که الان فقط استرسش رو یادم میاد...خیلی ترسیدم و مواظب بودم نیوفتی ولی خداییش خیلی کیف داد... حس غرور مادرانه ای که برا اولین بار تجربه اش میکردم... دیگه از اون  موقع بیشتر حمام هات رو خو...
17 ارديبهشت 1393

فلسفه پا بازی کردن بچه ها

میدونی پسرم قبلنا که تو هنوز نبودی وقتی میدیدمم یه بچه ای تو کوچه گریه میکنه و چیزی میخاد به خودم میگفتم چرا مامانش نمیتونه یه جوری قانعش کنه که اینجوری گریه نکنه؟!! وقتی میدیم بچه ها برا چیزایی که میخوان پافشاری میکنن..لجبازی میکنن و بعدش هم پا بابازی... میگفتم حتما یکی جلوشون اینکارا رو کرده که اینا دیدند و یاد گرفتن!!! اما الان فهمیدم که اصلا اصلا اینطوری نیست...توی فسقلی نه از اینکارا دیدی ، نه کسی بهت یاد داده ولی وقتی یه کاری رو نمیخوای بکنی مثل غذا خوردن و من تلاش میکنم بهت بدم شروع میکنی پابازی کردن!!!! مامان جون این پا بازی رو از کی یاد گرفتی؟!!! الان فهمیدم هیچ فلسفه ای نداره و  این کارا تو ذات آدماست ... ...
13 ارديبهشت 1393

ماهان فرار میکنه...

یعنی مامان عاشق فرار کردنتم وقتی تو روروئک داری بازی میکنی و میگم الان میام میخورمت و تو با چنان سرعتی پاهای کوچولوت رو میزنی رو زمین و دستات رو میاری بالا و میدوی و فرار میکنی که من واقعا دلم میخواد بخورمت... ماهانم خیلی خیلی با نمک و ناز و بلا و شیطون شدی...یه لحظه استراحت نداریم همش باید شما رو از دور تلویزیون  و میزش و کلا جاهایی که نباید بری بیاریم کنار ...و تو دوباره تو 3 سوت همون جایی... من که بهت میگم فرفره...از خواب که بیدار میشی تو یه حرکت 4دست و پا میشی و شیرجه میای لب تخت... به بابا گفتم باید تخت رو جمع کنیم و تا زمانی که عقلت برسه رو زمین به روش قدیم بخوابیم چون با اینکه من راه افتادنت رو میبیندم ولی ...
12 ارديبهشت 1393

8ام اردیبهشت ماه

  حالا حتما میگی چرا الان دارم مینویسم با این همه تاخیر؟؟؟!!!!! بخدا اصلا وقت نمیذاری بیام اینجا که از بس شیطون شدی..خوابت که خیلی کم شده و همش داری اینطرف اونطرف میری...بیدار هم که باشی جیغ میزنی و لب تاب رو میخوای و من جرات نمیکنم روشنش کنم!!! عزیزم 8 ام اردیبهشت  با دوستای نازت و مامانای گلشون رفتیم و پارک و حسابی خوش گذروندیم... تو ، آوین بلا و شیطون و مرضیه خانم خوش اخلاق واشکان خان... اول بردیمتون تاب تاب عباسی که همتون دست و پا میزدین تا بشینین رو تاب و کلی خوشتون اومده بود ... بعدش هم نشستیم و حسابی با شماها سرگرم شدیم... خیلی کیف میده که از مادراه هامون با هم حرف میزنیم.. نزدیک 4 ساعت تو پارک بود...
12 ارديبهشت 1393