ماهانماهان، تا این لحظه: 13 سال و 3 ماه و 25 روز سن داره

ماهان شده ماه آسمان دل ما

دست نوشته های ماهان خان

 مامانی اومدم برات پست بذارم که زودتر از من اومدی سراغ لب تاب و اینم دست نوشته های شماست.... بزرگ شدی برام ترجمه کن چی نوشتی عشق من...... ه به به به ....: ر د ز لاذاارزلزذبلذرذد وئت ئزززا رر وئغفاغببغع ظث زثقی5غذتتتاذ اارذوئذرائراذتدر     دذاا54ق4لا5تا6ت7غئغغ غ عغ ع غ لا لا  لف لف ب
22 بهمن 1392

معجزه بودنت

ماهانم مرسی که هستی و داری بزرگ میشی... قربونت برم خیلی با هوشی...خیلی با نمک شدی...تازگیا وقتی بهت نگاه میکنم معنی همه نگاهام رو میفهمی... دیروز قاشق از دستت افتاد تو بشقاب و چون خیلی هم حساسی زدی زیر گریه ...خیلی به صداها حساسی  و زودی میزنی زیر گریه....امروز یه کاسه و بشقاب و قاشق گذاشتم تا باهاشون بازی کنی و خودت صداشون رو در بیاری تا دیگه نترسی ولی تو زرنگتر ازین حرفایی...2 بار که قاشقت خورد به کاسه دیگه حواستو جمع کردی و فقط با قاشق به فرش میزدی که صداش در نیاد!!!! ای بلا.... عاشق روروئکت هم شدیا بدجور...یه طوری براش دست و پا میزنی که نگو...فکر کنم از اون پسرایی میشی که هر روز سویچ ماشین رو بر میداریاااااا ماها...
22 بهمن 1392

ماهان و رورئکش

قربون پسر قشنگ برم که اینقدر با نمکه... ماهانم آقای دکتر گفته بود تا  8 ماهگی نباید تو روروئک بنشونمت و گفت برا مهره های کمرت ضرر داره.. منم به حرف آقای دکتر گوش کردم و تازه الان دارم کم کم میذارمت ولی تو همون دفعه اول که نشستی توش شروع کردی به خوردنش!!!! اینم مدرکش:   ...
18 بهمن 1392

آخ جون بازم مهمونی...

پسر قشنگم خیلی آروم اینجا خوابیدی و من از صدای نفست آرامش میگیرم.... خدایا ازت ممنونم که پسری به این خوبی به این مهربونی...به این خوش اخلاقی..به این باهوشی... بهترین پسر دنیا رو به من دادی...فکر نکنی دارم بران کلاس الکی میذارما.نه بخدا هکه تورو به خوش اخلاقی و باهوشی میشناسند ماه من... گلم روز 18 دی ماه خاله ها لطف کردند و با آوین و مرضیه اومدن خونمون و ما کلی ذوق داشتیم که بیاند.. چند تایی عکس از شما شیطون بلاها با شرح میذارم.: اینجا آوین میگه میشه بخورمت؟؟؟؟  آوین منتظر جواب نشد داره تورو میخوره و مرضیه هم با نگرانی نگاهت میکرد و تو هم در حال فراری... اما اینجا 2 تایی زل زدین به دوربین که یعنی ما بچه های خ...
16 بهمن 1392

ماه من...

فدات بشم مرد بزرگ من و بابا... ماهانم خیلی حرفا هست که تو دفترت نوشتم ولی اینجا چندتایی عکسای مختلفت رو میذارم فرشته ی من: این ازبرفی بعد از چند سال امسال چند بار تو اصفهان اومده و این عکس هم از پنجره اتاق تو گرفتمش..   اینجا م داری با قدرت ماهی ات رو میخوری... اینم پاهات که وقتی میشینی میندازی رو هم قربون ژستت برم... اینم ماهان کتاب خونم.. ..... قربون اداهات برم من... اینم شما با کلاه باباجون..     ...
16 بهمن 1392

خونه مرضیه جون

قربونت برم خاله فاطمه مهربون  زحمت کشید و برا شما 3تا کوچولوی ناز تولد 6 ماهکی گرفت... یه کیک خوشمزه با 3 تا کوچولوی خوردنی!!! اشکان هم دوست جدیدتون بود که برا اولین بار دیدیمش...خاله فاطمه و مرضیه جون تشکر ویژه مخصوصا برا اون مارشال چیکن خوشمزه ای که برامون درست کرده بودی...     اینم چند تایی عکس:  اینجا فکر کنم به تلافی اون بار که آوین داشت تورو میخورد ،داشتی پای آوین رو میخوردی شکموی من:   ...
16 بهمن 1392

ماه ماه من

  عزیزدلم...عشق بی نظیرم...قربون شیطونک خودم برم که داره برا رسیدن به تخمه هایی که بابا میخوره    تلاش میکنه و میاد جلو... ماه ماه من بالاخره اینترنت وصل شد البته  بعد از کلی دوندگی و اینکه میگفتن خط خونه مشکل داره و از این حرف ها...بالاخره وایمکس گرفتیم و به دنیای ارتباطات وصل شدیم...البته من این مدت هم همه خاطراتت رو و دفتر خاطراتت ثبت کردمااااااا.... کلی از بزرگ شدنت..از غلتیدن هات..دمر خوابیدن..عقب عقب سینه خیز رفتنات...قربونت برم خیلی شیطون شدی... بعدا میام و حسابی برات مینویسم اما الان خوابت میاد و داری نگاهم میکنی و میگی ماما.... قربون اون زبون شیرینت برم...صدای قشنگت که خیلی خوشگل برامون آواز میخ...
14 بهمن 1392

قدرت عشق...

پسرم این مطلب رو خاله فاطمه جون تو نی نی سایت گذاشته بود که برات میذارم چون خیلی زیبا بود:   مرسی از خاله فاطمه عزیز که خیلی دوستش داریم... اگر فرصت داشتم که کودکم را دوباره بزرگ کنم به جای آنکه انگشت اشاره ام را به سمت او بگیرم در کنارش انگشت هایم را در رنگ فرو می بردم و نقاشی می کردم اگر فرصت داشتم که کودکم را دوباره بزرگ کنم به جای غلط گیری به فکر ایجاد ارتباط بیشتر می بودم بیشتر از آنکه به ساعتم نگاه کنم به او نگاه می کردم سعی می کردم درباره اش کمتر بدانم اما بیشتر به او توجه کنم به جای اصول راه رفتن اصول پرواز کردن و دویدن را با او تمرین می کردم از جدی بازی کردن دست بر می داشتم و بازی را جدی می گرفتم ...
28 آذر 1392