گنجشک من....
گنجشک بابا
اسمی که بابا جون برات گذاشته و من و شما خیلی خوشمون اومده...تو که تا بهت میگه گنجشکه
کلی میخندی و منم دوستش دارمممممممممممممم ...
ماهان قشنگم روزها تند تند گذشتن و تو رو 5 ماهه کردند...من الان 5 ماهه که به معنای واقعی مادر شدم و
خدا را هزاران بار برای این مادر بودن شاکرم....
5 ماهه که شب و روزم با تو تقسیم شده...تک تک نفسهات رو میشمارم...بوت میکشم که وای چه بوی شیر
خوبی میدی...شبها هزاران بار نگاهت میکنم و خدارو شکر میکنم...
عشق بی نظیری که تو به من میدی و من به تو...عشقی که هیچ جای دنیا پیدا نمیشه..
نگاهی که تو به من داری و من عاشقشم...لبخندات...ناز کردنات...صدا زدنات...شیرینیات...
لوس کردنات برا بابایی...خنده هایی که فقط برا اون میکنی...بازی هایی که فقط مخصوصو بابایی هست..
عزیزم نمیدونی چقدر شیرین شدی. مثل باقلوا میمونی که آدم دوست داره بخورتت...
گاهی وقتا واقعا دلم میخواد بخورمتااااااااااا
پسر خوش اخلاقم عاشق کتاب قصه هاتی و برا اینکه بگیریشون بال بال میزنی...
هر چقدر از قشنگیات بگم بازم کمه شیرین قند عسل مامانی...
نمیدونم وقتی بزرگ بشی چقدر حوصله داری اینا رو بخونی ولی من هر کلمه اش رو با یه عشق بی نهایت
برات مینویسم...برای من و تو....من و تویی که با هم یکی هستیم...
من و تویی که نفس کشیدنم به نفس تو بسته است..


گنجشک من....
