ماهانماهان، تا این لحظه: 13 سال و 3 ماه و 19 روز سن داره

ماهان شده ماه آسمان دل ما

ماهان و دوستاش

ماهانمون...عشقمون... پسر عزیزم معنای آرامش رو با اومدن تو ..توچشمای مهربون و پاکت  دیدیم و با همه وجود احساسش کردیم... ماهانم از همه لحظه هات دارم عکس و فیلم میگیرم چون دوست دارم یادم بمونه که اینقدر کوچولو بودی.. دوست دارم یادم بمونه وقتی نیمه های شب گرسنه میشی و بدون باز کردن چشمات فقط دستهات رو میاری  بالا و میگی اه اه اه.... دوست دارم یادم بمونه وقتی  که میخوای آروغ بعد از شیرت رو بزنی و کلی تلاش میکنی و بعدش یه نفس راحت میکشی.. وقتی که بازت میکنم تا پوشکت رو عوض کنم و تو  کلی خوشحال میشی و میخندی و من دیگه دلم نمیاد ببندمت... وقتی که بابا میاد و از همون دم در میگه سلام بابایی و تو از خودت صدا در میا...
15 شهريور 1392

ارامشم

لحظاتی که خداوند اسمش را ناب ترین لحظات گذاشت ثانیه هایی که ما ادم های زمینی فرشته های اسمانی را در آغوش می کشیم اوقاتی که ارام بخشترین زمان را تجربه میکنیم زمانی که ارامش معنا پیدا میکند روزهایی که در آغوش من فرشته ای نفس میکشد شب هایی که بدنت نرم و لطیف وجودم را به نوازش وا می دارد و خدا به من میبخشد همه ی خوبی های دنیارا زمانی ست که تو معصومانه چون فرشته ایآسمانی می خوابیniniweblog.com بخواب مادر که من همیشه در کنارت آرام گیرم و با چشمانی پربار از دیدنت معنای آرامش رادرک کنم بخواب لحظه هایت پرشادی و خواب هایت پر ستاره   ...
2 شهريور 1392

اولین خنده اگاهانه

عزیزدلم امروز تو سن ۱ ماه و ۱۱ روزگی اولین خنده های آگاهانه ات رو به حرفای ما تحویل  دادی فدات شم... صبح ساعت حدودای ۴ بود که بیدار بودی و داشتم جاتو عوض میکردم و بابایی باهات حرف می زد و تو هم تو چشماش نگاه کردی و کلی خندیدی عشقمون... نمیدونی چقدر ذوق کرده بودیم...ظهر دوباره برا من خندیدی و عصر هم برا بابایی و  خلاصه که یه دنیا بهمون شادی و عشق دادی... امیدوارم همیشه تو زندگیت از ته دلت بخندی.....الهی....   خدایا شکر  شکر   شکر.....
16 مرداد 1392

ختنه ماهانم

}عزیزدلم  دیروز ۱۳  مرداد بود و با مامانی بردیمت پیش دکتر خدایی برا ختنه .... قربونت برم الهی اول بهت دارو دادیم که فکر کنم استامینوفن بود و بعدش کلی منتظر شدیم تا نوبت ختنه تو بشه...آقای دکتر بهت آمپول بی حسی زد و  به من گفت بیرون باشم.....بعد یهو دیدمصدای گریه ات داره میاد...الهی بمیرم دلم داشت ریش ریش میشد و تو هم هی گریه میکردی فدات شم....یولی خداروشکر تموم شد .. از عصر تا شب درد داشتی و با اینکه یهت استامینوفن میدادیم ولی هی گریه میکردیو میخواستی بغل باشی... از درد درست هم نمیتونستی شیر بخوری...مامانی همش بغلت کرده بود و نازت میکرد و من و بابایی هم پیشت بودیم... بابا جون عصری اومد و دیدت و مامان بزرگ و...
14 مرداد 1392

شیطون بلا

body { direction:rtl; font-family: Tahoma; font-size:9pt;} html,body { border: 0px; }ماهانم ..ماه اسمون ما... نمیدونی چقدر دوستت دارم..دوست داشتن در برابر احساس من به تو  واژه بی معناییه.... شاید بهتره بگم عاشقتم...میپرستمت... وقتی نگاهت میکنم باورم نمیشه که تو ۳۸ هفته و۱ روز در وجود من بودی و رشد کردی ... هنوز گاهی فکر میکنم نمیشه طاق باز بخوابم...گاهی منتظر لگداتم که به شکمم بزنی ولی کنارمو که نگاه میکنم میبینم تو مثل فرشته ها کنارمی و هزاران بار خدارو شکر میکنم و ازش میخوام همیشه مراقبت باشه... همیشه سلامت باشی و زندگیت پر از موفقیت و شادی باشه .. ماهانم شبا خیلی بیداریمیکنی ولی من و بابایی اینقدر عاشقتیم که با حوصله و ...
3 مرداد 1392

خدایا شکر

; }ای خدای مهربونم هزار مرتبه شکرت که لذت مادر شدن رو به من دادی... ماهانم عزیز دلم با اومدنت کلی به من و بابایی عشق دادی...چند بار مامانی حمومت برد  ولی دیگه بعدش من و بابا با همحمومت میکنیم که تو هم خیلی آرومی و کیف میکنی که تو آبی... دیروز صبح هم خودم تنهای تنهای حمومت کردم که خیلی بهم اعتمادبنفس داد بعدش هم تو وان نگهت میدارم که شناور بشی و خیلی خیلی لذت میبرییییی... فدات بشم دیشب خاله فروغ فیلم بدنیا اومدنت رو برامون آورد و دیدیم و خیلی جالب بود و واقعا قدرت خدارو میشه تو بدنیا اومدن یه نوزاد دید...خدایا شکرت... ماهانم بیدار شدی و داری گریه میکنی ...بقیه اش رو بعدا میام مینویسم.... بی نهایت عاشقتم ... قربون خنده ه...
29 تير 1392

عاشقتم

عزیزدلم  من و شما از دیروز با هم تنهاییم و همه کاراتو خودم دارممیکنم.... دیگه مامانی رفته خونشون...بنده خدا این مدت خیلی اذیتشد و شبا چون من درد داشتم شما رو نگه میداشت و من فقط شیرت میدادم...قربونش برم بهترین مامان دنیاست... خداجونم ازت ممنونم که خانواده به این خوبی به من دادی...حودت همیشه مراقب همشون باش...   این مدت بخاطر زردیت همش دکتر بودیم قریونت برم...روز سوم تولدت رفتیم بیمارستان واکسنت رو بزنیم که خانم دکتر گفت زردی و آزمایشگرفتن ۱۳.۸ بود و برا همین بستریت کردند قربونت بشم... من هم با این حالم و کلی درد باید  میموندم اونجا که البته مامانی اومد پیشم موند  ولی خداییش خیلی سخت بود... به تنهایی ...
19 تير 1392

اولین عادتهای ماهان کوچولو تا 15 روزگی

body { direction:rtl; font-family: Tahoma; font-size:9pt;} html,body { border: 0px; }قربونت برم فسقلی من که خیلی با نمکی... فدات شم داری بزرگ میشی واین بزرگ شدنتو کامل حس میکنم... فدات شم که مامان وسواس داری و دایم میخوای که مای بی یی ت رو عوض کنم و تازه وقتی عوض میکنم ادامه کاراتو انجام میدی قربونت بشم دگتر گفته بخطر زردیت روزی ۲ بار شیر خشکت بدم ولی اینقدر باهوشی که میفهمی و نمیخوریشون  ولی من با هزار کلک یه کمش رو بهت میدم وقتی خوابیدی گاهی یه نق کوچولو میزنی که تا میام و نازت میکنم لبخند میزنی و آروم میشی قربونتبرم... تو خواب وقتی شیر میخوای خیلی هول میکنی و ۲ تا دستاتو میذاری تو دهنت و تند تند میخوریشون.. از ماساژ ه...
19 تير 1392